تبلیغات اینترنتیclose
اشعار هادی خوانساری -4
پیچک ( هادی خوانساری )
شعر و ادب پارسی

هادی خوانساری

صبحي کنار ساحل دريا شروع شد
صبحي به رنگِ آبيِ روشن، پر از اميد



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


(فتح جاودانگي)


**

تو هزاران زني
با هزار چهره و يک گذرنامه
که با ارتش زنانه‌‌ات
سرزمين‌هاي مرا
به تصرف درآورده‌اي
تو هزاران زني که بر من
ظهور مي‌کني هر صبح
با زباني تازه به من سلام مي‌دهي
به شيوه‌ي تازه‌اي مرا مي‌بوسي
ميز صبحانه‌ي تازه‌اي مي‌‌چيني
و گلي تازه به موهايت مي‌زني
با يک لباس و چهره و آرايش و عطر
با يک رنگ چشم و پوست و موي تازه
و صبح روز بعد زن ديگري هستي
از سرزمين و فرهنگ و تاريخ ديگري
اين‌گونه است اي يگانه هزار زن
که با تو
جهان مرا فتح کرده است
جاودانگي مرا فتح کرده است
و وقتي تو در آغوش مني
من جهان را و جاودانگي را
تو هزاران زني
با يک نام و هزار چهره و زبان
که در کوچه و خيابان
مرا بدنام کرده‌اي
و مردم چه مي دانند
تو تنها يک زني
اي هزار زن
ارمغان شادي و جنون
ارمغان تازگي و شعر
ارمغان جاودانگي
ارمغان تازه‌ي زنانگي و زندگي
شادي هميشگي
تو هزاران زني در من
و من تنها يک شاعرم
چگونه از هزار زن بسرايم؟
چگونه؟

 

 

هادي خوانساري

 


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -4, | بازديد : 177

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

به شادي سرزمينم
که مستدام باد.....
(مي خواهم به غربت بروم
عاشق زني بشوم
وبراي ميهنم
گريه کنم)

 

هادي خوانساري

*****


اي گيسوان شب زده ات روزگار من
زيبايي ات نجات دهنده است بين جنگ

 

هادي خوانساري
 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -4, | بازديد : 212

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


(زخم سفيد)

به زندان که مي‌افتم
فحش که مي‌شنوم

شلاق که مي‌خورم
سياه مي‌شوم

خانه‌ام که مي‌سوزد
نسلم که منقرض مي‌شود

و خون قبيله‌ام که مي‌ريزد
سرخ مي‌شوم

بمب اتم که بر سرم مي‌ريزند
کيمونو و شمشيرم را که مي‌دزدند

و ترياک را که قاطي شير
مادران سرزمين‌ام مي‌کنند

زرد مي‌شوم
استثمار که مي‌کنم

جنگ جهاني که به راه مي‌اندازم
و قتل‌هاي قانوني که انجام مي دهم

پوستم سفيد مي‌شود اما
قرن‌هاست

روسياهي تاريخ را
بردوش مي‌کشم

 

هادي خوانساري
از مجموعه(ار آفريقا سياه ديده مي شويم)

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -4, | بازديد : 190

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


(جمهوري عطر و ابريشم)

**
من اگر رئيس جمهور مي شدم
رئيس جمهور نمي شدم
اما اگر
رئيس جمهور نمي شدم
زيبايان را ممنوع الخروج مي کردم
و زشت کاران را ممنوع الورود
صنعت عطر و ابريشم را
گسترش مي دادم
لباس هاي تيره را ممنوع
و لباسهاي رنگي و روزنامه را رايگان
کوره آجرهاي رنگي تاسيس مي کردم

و شهرهاي رنگي را
به عجايب هفت گانه
اضافه مي کردم
سازها،قلم ها و قلم موها را
مقدس اعلام مي کردم
و از مردمم مي خواستم
به جاي ايستادن
با سرود ملي برقصند
ودر سالروز شهيدانشان جشن بگيرند
اما اگر رئيس جمهور نمي شدم
براي هر خانوار سبدي از
عطر و کتاب و گل وشکلات مي فرستادم
سبدي از روبان و صابون عطري
سبدي از شراب شيراز و سيگار برگ
و در کنار پزشک خانواده
شاعر،نوازنده و رقصنده خانواده را
قرار مي دادم

کلاسهاي رايگان بوسيدن و
لبخند زدن را پايه گذاري مي کردم
آموزش در برف و باران و طوفان رقصيدن را
زندان ها را تعطيل مي کردم
و ميخانه ها را شبانه روزي
شهر ديوانگان را تاسيس مي کردم
بنياد عاشقان را
و به ديوانگان و عاشقان
مدال افتخار مي دادم
و به تمامي کارمندان
ماموريت دوست داشتن
آري اگر رئيس جمهور نمي شدم
شعار انتخاباتي ام اين بود:
جنگ جهاني سومي
در کار نخواهد بود
مي خواهم با يک بوسه
جهان را فتح کنم!

 

هادي خوانساري

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -4, | بازديد : 198

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


کلمات زنان زيبايي اند

**

کلام پاک به سمت خدا مي‌وزد
و من به سمت تو
اي بهترين کلمه
کاري جز اين ندارم
که کلمات را دست در دست هم
پاي آتش شعر برقصانم
کاري جز اين بلد نيستم
کلمات زنان زيبايي‌اند
با گوشواره‌هايي بلند از عاج و صدف
و خلخال‌هايي از مرواريد
من تنها کلمات تنها را از خلوت

و کلمات خيابان‌گرد را از سر چهارراه‌ها
که اسفند دود مي‌کنند
و کلمات بي‌سرپناه را که کارتن خوابند
پيدا مي‌کنم و برايشان
خانواده تشکيل مي‌دهم
و سرپناهي تدارک مي‌بينم
کاري جز اين بلد نيستم
دستشان را مي‌گيرم و در کنار هم
يک‌جانشين مي‌کنم
کلمات کولي را که ساز مي‌زنند
سامان مي‌دهم و براي همه
مجالس رقص برپا مي‌کنم
کلام پاک به سمت خدا مي‌‌وزد
و من کاري جز اين ندارم
من چريک کلماتم و تنها

کلمات وحشي را افسار مي‌زنم
اهلي مي‌کنم
و رقص اسب‌هاي دِرِساژ را
شعر مي‌کنم
کاري جز اين ندارم
من صاحب کافه‌ي بزرگ
شبانه‌ي کلماتم
که زيبايان اشرافي مي‌رقصند
من صاحب بنگاه دوستي کلمات
من عاقد کلمات بي‌کسم
من خط مستقيم تماس عاشقان هستم
کاري جز اين بلد نيستم
که کلمات پير و جوان را آشتي دهم

وقتي که عکس پيري و جواني هر دو را
روبه‌رويشان مي‌گذرام
کاري جز اين بلد نيستم
که تمام سرزمين‌ها و اقوام‌ را
در يک شعر جمع کنم
و کارون را به خزر بريزم
کاري جز اين بلد نيستم
و ابزاري جز کلمه ندارم
نه اسلحه
نه تراکتور
نه تور ماهي‌گيري
تنبل‌ترين آدم روي زمين نيستم
دردمندترين آدم روي زمينم
کاري جز اين بلد نيستم

 

هادي خوانساري

از مجموعه قاچاق عطر تو:
 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -4, | بازديد : 183

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


با تبريک روز زن
(اعلان عشق)

**

به آن زن زيباي شاليکار در کامبوج
آن زيباي صورت زخمي در کابل

و آن زن سينه بريده در سودان
به آن زن زيباي معدن‌چي در اکوادرو

آن زيباي کولي در سويل
و آن زن غربتي در انديمشک

به آن زن زيباي فاحشه در مکزيکو
آن زن زيباي پليس در هاوانا

و آن زن مهاجر در پاريس
به آن زن زيباي قاتل در روزنامه

آن زيباي لر در سينما
و آن شاهزاده‌ي زيبا در عصر باستان

من در اين ساعت و در اين مکان
بدون ترس از هيچ مردي

به تمام زنان زيباي عالم
اعلان عشق مي‌دهم

دورغ نمي‌گويم
هر چند آن‌ها را نديده باشم

يا زبان‌شان را ندانم
هرچند زنده باشند يا نباشند

هرچند به دنيا آمده يا نيامده باشند
سياه، سفيد يا دورگه

زرد، سرخ يا هرچه باشند
فقير يا دارا
حتا اگر پير

به جواني‌شان اعلان عشق مي‌دهم
به هر دادگاهي مي‌آيم

و شهادت مي‌دهم
با آن‌ها آشنا باشم يا نباشم

چشمان‌شان با سرمه يا بدون سرمه
کيف و کفش‌شان را از شانزليزه

خريده باشند يا سيد‌اسماعيل
قلب‌شان از طلا باشد يا سنگ

مسلمان يا يهودي
مسيحي يا بودايي
لباس‌هايشان دکلته يا ماکسي

چه فرق مي‌کند
عطرشان ژيونژي يا دولجي گابانا

من تنها اعلان عشق مي‌دهم
حلاجم بر سر دار

اگر نگذارند زنده بمانم
باشم يا نباشم
بميرم يا بمانم

من در هر ساعت و در هر مکان
به تمام زنان زيباي عالم

اعلان عشق مي‌دهم
اعلان به زنانگي و زيبايي
و دشمني با سياست

 

هادي خوانساري

... 1379-1390
از مجموعه(از آفريقا سياه ديده مي شويم)

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -4, | بازديد : 189

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


(چه باک)
قطعا لياقت اين شعر را
نخواهي داشت
اما چه باک
اين شعر راتنها
در وصف زيبايي
سروده ام!

 

هادي خوانساري

****

(تعلق)

زنان زيادي
مرا به قتل رسانده اند
زنان زيبايي اما
تنها به آني تعلق دارم
که جنازه ام را
بر دوش خواهد کشيد!

هادي خوانساري

****

(فتح)
يه قله تا وقتي يه قله است
که فتح نشده
اما وقتي که فتح شد
اين توئي که
بدل به يه قله شدي

 

هادي خوانساري

****

هر شاعر به يک وکيل نياز دارد
اول براي دادگاه و زندان
و دوم براي طلاق
البته اگر شاعر باشد..

 

هادي خوانساري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -4, | بازديد : 287

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


بهار در پياده‌رو

**

روي شيشه دست مي‌کشم بخار مي‌رود
پشت شيشه مات مانده‌ام که يار مي‌رود

برف و مه گرفته اين اتاق را ولي ببين
از مسير آن پياده‌رو بهار مي‌رود

اولين و آخرين قرار زندگي‌ام آه...
پيش چشم‌هاي من سرِ قرار مي‌رود

اين خيانت است، نه، نبايد او چه بي‌خيال
از مسير زندگيِ من کنار مي‌رود

دور تخت من هزار شمع گريه مي‌کنند
روح مرد عاشق تو تا مزار مي‌رود

نيستي و با خيال تو هنوز عشق من
لحظه‌هاي تلخ من به انتظار مي‌رود
?
صبح روز بعد بازگشته‌اي به خانه که
از جلوي چشم‌هاي من غبار مي‌رود

من دو تا بليت تازه مي‌خرم و زندگي
با تو باز تا هزارها هزار مي‌رود

يک لباس گرم، کيف دستي‌ات و ... وقت نيست
قهوه حاضر است
سربکش
قطار مي‌رود !

 


هادي خوانساري

1378

.گزيده ادبيات معاصر

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -4, | بازديد : 320

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


غزلي پيشرو

(گلدان نارنجک)

*

در دست من نارنجکي آرام خوابيده
در فکر آتش بازي است انگار که چيده

ام شاخه از نارنج و نارنجک نه! در جيب
من باد، طوفان، سيل، باران، برف باريده

بر سقف دالان‌هاي ذهنم مردها مرد
ها پاي مي‌کوبند يعني مرگ ترسيده

از عشق يا نارنجک من از وسط نصف
بر عکس بر هم مثل گلدان آب پاشيده

نارنجکم را چون درخت نخل ميثم که‌...
ضامن بکش خون در رگانم سخت ماسيده

ضامن بکش تو گاوخوني را که کارون به
طغيان در آيد تا که باروتش نخيسيده

نارنجکم گل‌دان زيبايي و يعني که
در ذهن من نارنجکي آماده خوابيده

آماده با پوتين و فانسخه و سر نيزه
با يک نوار از واژه که بر سينه پيچيده

 

 

هادي خوانساري

1382

 از تظاهرات تک نفره

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -4, | بازديد : 191

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

(چمدان لعنتي)

**

وتنم را تا مي کنم و
در اين چمدان

مي گذارم
ايوان و ايران و تهران را

کتابها و کودکي هايم
عکسها و نامه هاي تو را

و حتا
خانه پدربزرگ را

همه چيز در اين
چمدان لعنتي جا مي شود

الا
زخمهاي سرزمينم
و بوسه هاي تو..

 

هادي خوانساري

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -4, | بازديد : 205

صفحه قبل 1 صفحه بعد