تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( هادی خوانساری )
پیچک ( هادی خوانساری )
شعر و ادب پارسی

هادی خوانساری

صبحي کنار ساحل دريا شروع شد
صبحي به رنگِ آبيِ روشن، پر از اميد



نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

(دريا‌نورد)

 

گاهي برايت گريه، گاهي بي‌تو مي‌خندم
تو رفته‌اي و من به عشقت باز پابندم

گاهي به اين فکرم چرا آن سال‌ها هر روز
نام تو را بر ساقه‌هاي بيد مي‌کندم

گاهي به اين فکرم چه مي‌شد شانه‌هايم را
با شاخه‌ي دستان زيبايت بپيوندم

گاهي به اين فکرم که سحرم کرده‌اي يا نه
که اين‌چنين از دختران شهر دل کندم

آن‌قدر مجنونم که صدها شاعر و کاتب
گريان نشسته درکنارم مي‌نگارندم

اي کاش من دريانوردي بودم و هر شام
در بندر چشمان تو لنگر مي‌افکندم

اما بدان با شانه‌ي چون برف عريانت
هرگز به جز تو برزني من دل نمي‌بندم‌!

 

هادي خوانساري
تابستان 1377 (کلاوياي شکسته)

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -5, | بازديد : 281

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

بـد!


چه‌قدر بد شده‌اي تو‌! چه‌قدر بد شده‌اي‌!
خيال بوده‌اي اما، چه مستند شده‌اي

و در نگاه تو دريا رسوب کرده مگر
که مبتلاي قوانين جذر و مد شده‌اي

شنيده‌ام که عزيزم دوباره در شب پيش
در آسمان رقيبان من رصد شده‌اي

شنيده‌ام که قوانين بي‌وفايي را
از استماع غزل‌هاي من بلد شده‌اي
?
مرا ببخش عزيزم از اين خبر اما
تو آن کسي که دلم را نمي‌برد شده‌اي‌!


هادي خوانساري

1376

از مجموعه گزيده ادبيات معاصر145

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -5, | بازديد : 116

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

(نجات)

 

زيبايي‌ات ستاره‌ي سرخي است در فلق
لبخندت آشيانه‌‌ي گنجشک‌هاي شهر

وقتي که جنگ نيمه شب از راه مي‌رسد
لبخندت آفتاب شده جاي‌جاي شهر

وقتي که تانک پنجره‌‌ي خانه را شکست
وقتي گلوله طعنه به باران زد و گذشت

کشتي شهر را به تو دادند و بعد از آن
ديدم که عاشقانه شدي ناخداي شهر

اي گيسوان شب‌زده‌ات روزگار من
زيبايي‌ات نجات‌دهنده است بين جنگ

کشتي شهر را به سلامت عبور ده
از ابتداي فاجعه تا انتهاي شهر

از بين خون و آتش و شب از ميان دود
در لحظه‌هاي عاشقي‌ام توي کوچه‌ها

رقصيده‌ام کنار تو با اين چريک‌ها
رقصيده‌ام کنار تو از ابتداي شهر

ترسي ندارم از غم مردن چه کوچک است
ترسم فقط تلف شدن بي‌ترانه است

زيبا‌يي‌ات نجات‌دهنده است عشق من
دست مرا بگير و ببر پا‌به‌پاي شهر

زيبا‌‌يي‌ات ستاره‌ي سرخي است در فلق
لبخندت آشيانه‌ي گنجشک‌هاي شهر

*
وقتي که جنگ نيمه‌شب از راه مي‌رسد

هادي خوانساري

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -5, | بازديد : 119

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


(پرچم)

اگر توان برافراشتن
پرچمي را نداريد

لااقل به پرچمهاي برافراشته
جسارت نکنيد تا حقارتتان

هر چه بيشتر
آشکارنگردد!

 

هادي خوانساري
1382

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -5, | بازديد : 244

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

(مردي از دست رفته!)

تا کي من از تو
شعر بنويسم و مردان

در روياي تو باشند
تا کي من از تو

شعر بنويسم و زنان مرا
مردي از دست رفته بپندارند

باور کن
ديگر نمي توانم

کاغذها را ببوسم
و کلمات را

در آغوش بکشم!
آخر به اين بازي ابلهانه
پايان مي دهم.

 

 

هادي خوانساري

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -5, | بازديد : 130

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

(کافه ي زنان..)

**
در رگ‌هاي من
اورانيوم غني شده جريان دارد
در چشم‌هاي تو
راکتورهاي اتمي کار گذاشته‌اند
قلب من
با باطري‌هاي يک‌ونيم ولتي کار مي‌کند
ولگا
از چشم‌هاي تو نيرو مي‌گيرد
ماهواره‌ها
در مدار عشق تو مي‌چرخند
کمپاني‌هاي بزرگ شعر
در سرزمين واژه‌هاي تو تأسيس مي‌شوند
کاروان‌هاي بزرگ اطلس و عاج
از جاده‌ي ابريشم گيسوان تو
رد مي‌شوند
در طوفان
هر روز هر روز هر روز
با زنان زيبايي
به کافه‌هاي شهر مي‌روم
داستان عشق تو را
برايشان تعريف مي‌کنم
شعرهاي من از تو را
برايشان مي‌خوانم
زيبايي تو را
به رُخشان مي‌کشم
و حساب ميز را
به نام تو پرداخت مي‌کنم
هر روز هر روز هر روز
در من رسوخ کرده اي از
صندلي کناري ام در متر و تاکسي
تا نوک خودنويسم و رگ هايم
به سينما مي روم
سر در سينما تو هستي
از هتل دار
اتاق يک تخته مي خواهم
کليد اتاق دو تخته را تحويلم مي دهد
روزنامه مي‌خرم
تيتر اول روزنامه تو هستي
و عکس کوچکي از من‌......
عکس فوق
متعلق به شاعر ديوانه‌اي‌ست
که هزاران هزار سال است
از حال خود خارج شده
و تا به حال...
از تمام کساني‌که‌...
خواهشمند است
با تمام بيمارستان‌هاي رواني دنيا
بخش بي‌هوشي
هر روز هر روز هر روز
زندگي با من
شوخي بزرگي را آغاز کرده است
زيبايي تو
ترجمه‌پذيرترين
شعر جهان
و من
آخرين تک سلولي
در اعماق تاريک
اقيانوس آرام
هر روز هر روز هر روز

 

هادي خوانساري
از مجموعه قاچاق عطر تو

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -5, | بازديد : 135

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


ترانه(اهواز ترکستان)

*

نخجوان و تو فتح کردي خانم
بهبهان و تو بردي از يادم

عاشيقا رو تو کوک کردي باز
که دراومد صداي فريادم

رقص کولي تو آتيشاي جنوب
رقص اهوازيا تو ترکستان

جوري آتيش به جونم زد
که از اون لحظه شاد و آزادم

نخجوان و تو فتح کردي خانم
هرچي تاريخ غير تو کذبه

هرچي پيغمبر دروغيه
با همين رقص دادي بر بادم

نخجوان و تو فتح کردي خانم
نخجوان و تو بردي تا تاريخ

من خرابيِ بعدِ اسکندر
تو مسيحانه کردي آبادم

نخجوان بدون تو پيره
نخجوان بدون تو مرده است

شايد از اين به بعد بشه اهواز
که براش هرچي داشتم و دادم

من يه شيخم که با تو رقصيدم
من يه مستم که سر تا پاتيلم

من همون شيخ و عشقِ دختر ترسا
طبل رقص و بزن من آماده‌ام

من مي‌خوام مست رقص خلخالت
من مي‌خوام بين اون دو تا چشمات

بين اهواز و بمبئي تو رقص
خوبه اين‌جوري جون بده آدم

*

نخجوان و تو فتح کردي خانم


هادي خوانساري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -5, | بازديد : 150

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

من با تمام جهان مي جنگم
تو با من
و تو تمام جهان را
شکست خواهي داد


هادي خوانساري

****


من با تمام جهان مي جنگم
تو با من
و تو تمام جهان را
شکست خواهي داد
 

هادي خوانساري

****

حضور
مي روي اينجايي
مي ايي اينجايي
نمي ايي اينجايي
انجايي اينجايي
هرجايي اينجايي
رفت وامد ماه تنها
دروغي مصلحتي است
 

هادي خوانساري

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -5, | بازديد : 291

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

غزلي تازه و پيشرو
معشوقه‌ي يک شورشي

**

تو مي‌توانستي زني در کلکته باشي
با کودکي درگير بيماري و بي‌شوهر

تو مي‌توانستي زني در اتيوپي باشي
با شوهري بي دست و با يک خانه‌ي بي‌در

مي‌شد زني کولي در انديمشک و در ساري
مي‌شد که معشوق اميري در قطر باشي

تو مي‌توانستي شبيه يک زن شاغل
در راديو لندن و بي‌بي‌سي گزارش‌گر

باشي و باشي با کسي که دوستش داري
تو مي‌توانستي زني برده از آفريقا

در مزرعه‌هاي بزرگ قهوه و گندم
يا فاحشه باشي در اسکاتلند بي بستر

تو مي‌توانستي زن يک کارمند بانک
يا که معلم باشي و دور از پريشاني

مانکن و يا زوج سياسي در جناح چپ
قديسه باشي در کليساهاي بي‌باور

اما چرا ظاهر شدي در زندگي من
مثل شهابي در شبي ابري و طوفاني

از دود سيگارم شدي پيدا و يک‌باره
آتش‌فشاني را به‌پا کردي در اين آخر

معشوقه‌ي يک شورشي تحت تعقيب و
يک شاعر ديوانه ‌با هفتاد مليت

معشوقه‌ي يک شاعر آماده‌ي اعدام
که ديده‌اي او را هميشه با زني ديگر

*

تو مي توانستي زني در کلکته باشي...
 

هادي خوانساري

25/4/1392

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -5, | بازديد : 311

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


(فتح جاودانگي)


**

تو هزاران زني
با هزار چهره و يک گذرنامه
که با ارتش زنانه‌‌ات
سرزمين‌هاي مرا
به تصرف درآورده‌اي
تو هزاران زني که بر من
ظهور مي‌کني هر صبح
با زباني تازه به من سلام مي‌دهي
به شيوه‌ي تازه‌اي مرا مي‌بوسي
ميز صبحانه‌ي تازه‌اي مي‌‌چيني
و گلي تازه به موهايت مي‌زني
با يک لباس و چهره و آرايش و عطر
با يک رنگ چشم و پوست و موي تازه
و صبح روز بعد زن ديگري هستي
از سرزمين و فرهنگ و تاريخ ديگري
اين‌گونه است اي يگانه هزار زن
که با تو
جهان مرا فتح کرده است
جاودانگي مرا فتح کرده است
و وقتي تو در آغوش مني
من جهان را و جاودانگي را
تو هزاران زني
با يک نام و هزار چهره و زبان
که در کوچه و خيابان
مرا بدنام کرده‌اي
و مردم چه مي دانند
تو تنها يک زني
اي هزار زن
ارمغان شادي و جنون
ارمغان تازگي و شعر
ارمغان جاودانگي
ارمغان تازه‌ي زنانگي و زندگي
شادي هميشگي
تو هزاران زني در من
و من تنها يک شاعرم
چگونه از هزار زن بسرايم؟
چگونه؟

 

 

هادي خوانساري

 


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -4, | بازديد : 177

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

به شادي سرزمينم
که مستدام باد.....
(مي خواهم به غربت بروم
عاشق زني بشوم
وبراي ميهنم
گريه کنم)

 

هادي خوانساري

*****


اي گيسوان شب زده ات روزگار من
زيبايي ات نجات دهنده است بين جنگ

 

هادي خوانساري
 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -4, | بازديد : 212

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


(زخم سفيد)

به زندان که مي‌افتم
فحش که مي‌شنوم

شلاق که مي‌خورم
سياه مي‌شوم

خانه‌ام که مي‌سوزد
نسلم که منقرض مي‌شود

و خون قبيله‌ام که مي‌ريزد
سرخ مي‌شوم

بمب اتم که بر سرم مي‌ريزند
کيمونو و شمشيرم را که مي‌دزدند

و ترياک را که قاطي شير
مادران سرزمين‌ام مي‌کنند

زرد مي‌شوم
استثمار که مي‌کنم

جنگ جهاني که به راه مي‌اندازم
و قتل‌هاي قانوني که انجام مي دهم

پوستم سفيد مي‌شود اما
قرن‌هاست

روسياهي تاريخ را
بردوش مي‌کشم

 

هادي خوانساري
از مجموعه(ار آفريقا سياه ديده مي شويم)

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -4, | بازديد : 190