تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( هادی خوانساری )
پیچک ( هادی خوانساری )
شعر و ادب پارسی

هادی خوانساری

صبحي کنار ساحل دريا شروع شد
صبحي به رنگِ آبيِ روشن، پر از اميد



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

انعکاس

*
در قندهار دختري را بوسيدم
جنگي در السالوادور
پايان يافت
در بنگال
پا روي مورچه‌ها گذاشتم
در مادريد
قطاري از ريل خارج شد
در جاکارتا
خروس‌ها را به جان هم انداختم
در روآندا
دو قبيله هم‌ديگر را
سلّاخي کردند
در کازابلانکا
با کولي‌ها رقصيدم
معدن‌چيان گير افتاده در شيلي
نجات يافتند
در فيجي
لاک‌پشت واژگوني را
برگرداندم
ستاره‌اي
از بيخ گوش زمين گذشت
در داکا
نگاه بدي به فقيري انداختم
فردايش
يازده سپتامبر بود

 

 

هادي خوانساري

27/3/1390

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -2, | بازديد : 218

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

اين شعر نيست تئاتر خياباني درد و زخم است
کنسرت بي بليط
امدند
ساعت پنج صبح
جا گرفتند
قليان کشيدند
و تخمه شکستند
در
کنسرتي بدون بليط
اعدام

 

 

هادي خوانساري ا

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -2, | بازديد : 229

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


هرگز
نه هرگز
به خاطر ندارم
تو مي خوابيدي
من به ماه خيره مي شدم
وشعر مي گفتم
شايد با هم بيدار شده باشيم
اما هرگز
با هم نخوابيده ايم!

 

 

هادي خوانساري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -2, | بازديد : 204

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


 

کافه‌ي کلمات کولي

*

کلام پاک به سمت خدا مي‌وزد
و من به سمت تو
اي بهترين کلمه
کاري جز اين ندارم
که کلمات را دست در دست هم
پاي آتش شعر برقصانم
کاري جز اين بلد نيستم
کلمات زنان زيبايي‌اند
با گوشواره‌هايي بلند از عاج و صدف
و خلخال‌هايي از مرواريد
من تنها کلمات تنها را از خلوت
و کلمات خيابان‌گرد را از سر چهارراه‌ها
که اسفند دود مي‌کنند
و کلمات بي‌سرپناه را که کارتن خوابند
پيدا مي‌کنم و برايشان
خانواده تشکيل مي‌دهم
و سرپناهي تدارک مي‌بينم
کاري جز اين بلد نيستم
دستشان را مي‌گيرم و در کنار هم
يک‌جانشين مي‌کنم
کلمات کولي را که ساز مي‌زنند
سامان مي‌دهم و براي همه
مجالس رقص برپا مي‌کنم
کلام پاک به سمت خدا مي‌‌وزد
و من کاري جز اين ندارم
من چريک کلماتم و تنها
کلمات وحشي را افسار مي‌زنم
اهلي مي‌کنم
و رقص اسب‌هاي دِرِساژ را
شعر مي‌کنم
کاري جز اين ندارم
من صاحب کافه‌ي بزرگ
شبانه‌ي کلماتم
که زيبايان اشرافي مي‌رقصند
من صاحب بنگاه دوستي کلمات
من عاقد کلمات بي‌کسم
من خط مستقيم تماس عاشقان هستم
کاري جز اين بلد نيستم
که کلمات پير و جوان را آشتي دهم
وقتي که عکس پيري و جواني هر دو را
روبه‌رويشان مي‌گذرام
کاري جز اين بلد نيستم
که تمام سرزمين‌ها و اقوام‌ را
در يک شعر جمع کنم
و کارون را به خزر بريزم
کاري جز اين بلد نيستم
و ابزاري جز کلمه ندارم
نه اسلحه
نه تراکتور
نه تور ماهي‌گيري
تنبل‌ترين آدم روي زمين نيستم
دردمندترين آدم روي زمينم
کاري جز اين بلد نيستم

 

 

هادي خوانساري

از مجموعه قاچاق عطر تو:

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -1, | بازديد : 223

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بوي گند خيانت
هرگز مطمئن نباش
که دوستت دارم
و به آينه مدام شک کن
که زيبايي
هرگز مطمئن نباش
که تو تنها محبوب من هستي
و به ما فکر نکن
به ماها
فکر کن
به حضور غريبه‌اي دربين
به عطر زني ديگر
به بوي گند خيانت
و بوسه‌ها و بستري ديگر
آيا گاه گاه که دست مرا مي‌گيري
حس نمي‌کني
دست در دست زني داري
و در آغوش زني خوابيده‌اي
هرگز مطمئن نباش
چرا که هميشه تنها از
نيمه ليوان حرف مي‌زنند
هرگز مطمئن نباش
که مرا خواهي داشت
که اين تنها راه
براي داشتن تو است

 

 

هادي خوانساري

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -1, | بازديد : 241

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

جنگ جهاني سومي
در کار نخواهد بود
مي خواهم
با يک بوسه
جهان را فتح کنم

 

هادي خوانساري

*****

عود
اتش بزن
مرا و خاموش کن مرا
تا دودي بر نخيزد
عطري پراکنده
نخواهد شد

 

هادي خوانساري

*****


نيانگذار
انقلابي را در قلبم
بنيان گذاشت
مادرم
که تفنگي چوبي را
به دستم داد تا
ارامم کند

 

هادي خوانساري

*****

 

تقدير
پيروزي تقدير من است من بي تقصيرم!


هادي خوانساري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -1, | بازديد : 209

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


خواستم چيزي راجع به غزل اسپانيا بنويسم که ..
اسپانيا

**

اسبان وحشي در دل آتش رها عشق
آتش گرفته يالشان در بادها عشق

ميدان مهيا تو لباس رقص در تن
ميدان پر است از زخمي و خون و خدا عشق

باور ندارم دست‌هاي عاشقت را
حتا اگر با من برقصي پا‌به‌پا عشق

من کولي آواره‌اي گيتار در دست
اسپانيا، اسپانيا، اسپانيا عشق

موهاي خود را با گل لادن بپوشان
روبان بزن آماده شو حالا بيا عشق

حالا اِمِليا نو زاپاتا تويي تو
در هر کجاي اين جهان من يا شما عشق

حتا هنوز اسب تو در هر کوه زنده است
اسطوره‌ي آزادي انسانِ با عشق

خاکستر تو شعله‌ي عشق است انگار
اِرنستو گوارا دلاسرنا کوبا عشق

اصلا تو نلسون نه خداوند سياهان
اصلا خود رنجي تو از سلول تا عشق
?
بالاي تپه زير نور ماه خونين
اعدام دسته‌جمعيِ پروانه‌ها عشق

حالا همه چيز مرا از من بگيران
نان و هوا و زندگي جز بوسه را عشق

 


.هادي خوانساري

1378

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -1, | بازديد : 211

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

غزلي پيشرو
(ميدان آزادي زني زيبا)

*

چشم مرا بستند اما هي کبوترهاي آزادي‌...
دست مرا بستند پا سلول من جاي قشنگي بود

نام تو آزادي است‌؟ نه ! باور نمي‌کردند اما ما
چندين نفر آواز دريا را، ولي نه‌! نغمه‌ي داوود

نام تو باران‌؟ نه‌! ستم‌؟ نه‌! ظلم‌؟ نه‌! انسان‌؟ نه‌! طوفان‌؟ نه‌!
چشم من را بستند ما درگير‌و‌د‌ار کشف رمز صبح

آزادي و من، من و انسان، هر سه را بردند پوتين‌ها
يک ماه حتي نور را‌... تاريخ هم در آن فضا فرسود

ميدان آزادي زني زيبا ميان دود و ماشين‌ها
سربازها هم عکس مي‌گيرند با اين زن و مي‌خوابند

اما اگر که يک قدم بردارد او له مي‌شود زيرـ...
يادم نمي‌آيد ولي در امتحان ترم آخر بود

گاهي صداي موج، گاهي باد، گاهي ناله‌ي مستي
ساعت عجب فحش بزرگي بوده در اين شهر بي‌قانون

اين اعتراف تو بيا امضا کن آن را، ساعت چند است‌؟
معشوقه‌ي من کو‌؟ به گل‌دان‌ها ندادم آب چندين رود

از قلب من سمت خليج‌فارس مي‌ريزد به رگ‌هايم
خودکار من با يک خشاب از چند واحد پاس کردم خون‌؟

صبحانه روي ميز آماده است عزيزم، ساعت چند است‌؟
از قلب من پرواز مي‌کردند بين خون و آتش، دود

*

چشم مرا بستند اما هي کبوترهاي آزادي‌...

 


هادي خوانساري

آذر 1382


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -1, | بازديد : 244

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


غزلي پيشرو با گمانه زنيهاي شاعر از مجموعه تظاهرات تک نفره

آخرين گزينه
(تراژدي مرگ نهنگ‌ها در سواحل نيوزلند 2003)

خودکشي دسته جمعي نهنگ‌ها در آب‌هاي ساحلي و ماسه‌ها
نا مشخص و عجيب، اين ترانه عالمانه نيست عاشقانه است يا

که ... نهنگ‌ها نجابت تمام آب‌هاي عالمند يا به عشق پر
واز سمت ساحل آمدند يا به عشق موج کوچکي که بين راه با

وعده‌هاي پوچ گم شدند، نه که جزر و مد، نه آب‌هاي چرخشي و نه
غول‌هاي نفت‌کش و يا که خستگي و دردهاي لاعلاج و جنگ‌ها

پس چه عاشقانه خود به مسلخ آمدند اين نهنگ‌ها که سهم مردم
رنجيده و فقير ساحلند، يا که شورشي و يا سياسي‌اند يا

حکم دادگاه خودکشي هميشه آخرين گزينه است و عشق و عشق
حرف اول تمام کائنات، زندگي هميشه دومين گزينه است ...

2003

 

 

هادی خوانساری

از مجموعه تظاهرات تک نفره

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -1, | بازديد : 212

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 



همين چيزها
گرسنه و سينه‌خيز
از لاي سيم خاردار
رسيده و نرسيده
از سنگ مرمر شير مي‌نوشم
دانه‌هاي قهوه را
در دهانم مي‌خيسانم
ساقه‌ي نيشکر را مي‌جوم
تفنگم را زير سرم مي‌گذارم
سيگار برگي آتش مي‌زنم
و شعر دود مي‌کنم
چون رقص کولي‌ها ميان باد
اسپانيا را عشق
و کوبا را هم چه‌گوارا
با همين چيزها آزاد کرد
با همين چيزها

 

 

هادی خوانساری

از مجموعه قاچاق عطر تو

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -1, | بازديد : 235

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

برنزه‌ي اصل
غزل پيشرو به شاخ افريقا رسيد
در سومالي (موگاديشو )ودر شاخ آفريقا قحطي و خشک‌سالي آمده
دوازده ميليون‌ نفر در آستانه‌ي مرگ‌اند(و ما در بهار بندر موناکو کافه مي رويم قهوه مي خوريم و هي عشق ميکنيم)ُ
هشتصد ميليون نفر دچار سو تغذيه و چاقي از مشکلات اساسي انسان امروز است

 

جهان دچار بي‌آبي و من دچار بي‌عشقي
زمين دچار خون‌ريزي و من دچار بي‌دردي

دوباره شاخ آفريقا دوباره قحطي مزمن
صليب سرخ آلوده دچار حصبه و زردي

گرسنگي مُدي کهنه است در اين کرانه از دنيا
و تشنگي دايم هم مدي به زور و اجباري

در اين کرانه‌ي خاکي در اين ستاره‌ي بي‌سو
در اين هجوم مردن که شده بساط نامردي

دوباره سهم آفريقا، زمين چه ناخن‌اش خشک است
سه‌چهارم زمين آب است و سهم تو تماما خاک

سه‌چهارم تو آب است و دهان تو هميشه خشک
تو منتظر که هر لحظه به آن قبيله برگردي

نه سرپناه و ناني نه که آب و خنده تنها تو
تمام روز را مجاني آفتاب مي‌گيري

تو يک برنزه‌ي اصلي تو يک گرسنه‌ي دائم
قبيله‌ي تو مرده با تواَم تو هي..
تو هم سردي


هادي خوانساري

1390

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -1, | بازديد : 221

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

"بشقاب"

*
انفجاري
محبوبم را از آغوشم پرت کرد
جنگ تمام شد
شهر پر از زباله بود
و ما گرسنه بوديم
در رستوراني که خوابگاه بود
محبوبم را با مرد ديگري ديدم
بي‌چيزتر از خودم
قلب آتش گرفته‌ام را
از سينه درآوردم
در بشقاب گذاشتم
و براي محبوبم فرستادم

 

هادی خوانساری

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -1, | بازديد : 243