تبلیغات اینترنتیclose
روي شيشه دست مي‌کشم بخار مي‌رود( هادی خوانساری )
پیچک ( هادی خوانساری )
شعر و ادب پارسی

هادی خوانساری

صبحي کنار ساحل دريا شروع شد
صبحي به رنگِ آبيِ روشن، پر از اميد



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


بهار در پياده‌رو

**

روي شيشه دست مي‌کشم بخار مي‌رود
پشت شيشه مات مانده‌ام که يار مي‌رود

برف و مه گرفته اين اتاق را ولي ببين
از مسير آن پياده‌رو بهار مي‌رود

اولين و آخرين قرار زندگي‌ام آه...
پيش چشم‌هاي من سرِ قرار مي‌رود

اين خيانت است، نه، نبايد او چه بي‌خيال
از مسير زندگيِ من کنار مي‌رود

دور تخت من هزار شمع گريه مي‌کنند
روح مرد عاشق تو تا مزار مي‌رود

نيستي و با خيال تو هنوز عشق من
لحظه‌هاي تلخ من به انتظار مي‌رود
?
صبح روز بعد بازگشته‌اي به خانه که
از جلوي چشم‌هاي من غبار مي‌رود

من دو تا بليت تازه مي‌خرم و زندگي
با تو باز تا هزارها هزار مي‌رود

يک لباس گرم، کيف دستي‌ات و ... وقت نيست
قهوه حاضر است
سربکش
قطار مي‌رود !

 


هادي خوانساري

1378

.گزيده ادبيات معاصر

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -4, | بازديد : 321