تبلیغات اینترنتیclose
وقتي که چشمهايت بدون سرمه و لبهايت( هادی خوانساری )
پیچک ( هادی خوانساری )
شعر و ادب پارسی

هادی خوانساری

صبحي کنار ساحل دريا شروع شد
صبحي به رنگِ آبيِ روشن، پر از اميد



نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

(انفجار بيهودگي)

*

وقتي که چشمهايت
بدون سرمه و لبهايت
صورتي هاج و واجي بود
وقتي موهايت پريشان
و شانه ي مردانه اي نداشتي
وقتي براي کسي
دکلته نپوشيده بودي
و فصل ها را روي ناخن هايت
ارمغان نياورده بودي
بايد مي ديدمت در زمان و مکان ديگري
که بايد مي ديدمت
وقتي که در آفتاب و روي آب
قدم مي زدي و وعده دريا را
به ماهيان و ستارگان مي دادي
بايد صداي مرا مي شنيدي
بايد صداي مرا مي شنيدي
وقتي پادشاهان را بر زانو مي نشاندي
ودرس غرور و کشورگشايي و رهايي
به آنها مي دادي

وقتي که شهروند افتخاري
تمام قطارهاي جهان بودي
و ايستگاهها را منفجر مي کردي
و مرداب ها منفجر مي کردي
و بيهودگي ها را منفجر مي کردي
وقتي که در چمدانت با کفشهايت
مي خوابيدي صبحانه مي خوردي
و دوش مي گرفتي
وقتي که در چمدانت با کفشهايت
قرار ملاقات مي گذاشتي
عطر مي زدي و عشقبازي مي کردي
وقتي که چمدانت با کفش هايت
از اعضا تنت بودند و گاهي
آنها را به پزشک مي بردي

بايد مي ديدمت
پيش از آنکه نبايد مي ديدمت
تا نجنگيده شکست را مزمزه کنم
وقتي چراغ شهرهاي بزرگ جهان
با پلکهاي تو خاموش مي شدند
و زيبايي به خواب مي رفت
و تو همچنان در سفر بودي
بايد در زمان و مکان ديگري نه اکنون
که مانکني در ايستگاه متروکه اي هستي
اکنون بلند شو و فرياد بکش
چمدان تازه اي مي خواهم
کفش هاي تازه اي جهان تازه اي
بوسه هاي تازه اي مرد تازه اي مي خواهم
شعرهاي تازه اي آغوش تازه اي ارمغان تازه اي
ارمغان تازه ي زنانگي و زندگي
اصلا پابرهنه و بي چمدان راه بيفت
زيباي من
قطار منتظر است!

 

 

هادي خوانساري

از مجموعه ارتش زنانه عشق

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -6, | بازديد : 321