تبلیغات اینترنتیclose
چشم مرا بستند اما هي کبوترهاي آزادي‌...( هادی خوانساری )
پیچک ( هادی خوانساری )
شعر و ادب پارسی

هادی خوانساری

صبحي کنار ساحل دريا شروع شد
صبحي به رنگِ آبيِ روشن، پر از اميد



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

غزلي پيشرو
(ميدان آزادي زني زيبا)

*

چشم مرا بستند اما هي کبوترهاي آزادي‌...
دست مرا بستند پا سلول من جاي قشنگي بود

نام تو آزادي است‌؟ نه ! باور نمي‌کردند اما ما
چندين نفر آواز دريا را، ولي نه‌! نغمه‌ي داوود

نام تو باران‌؟ نه‌! ستم‌؟ نه‌! ظلم‌؟ نه‌! انسان‌؟ نه‌! طوفان‌؟ نه‌!
چشم من را بستند ما درگير‌و‌د‌ار کشف رمز صبح

آزادي و من، من و انسان، هر سه را بردند پوتين‌ها
يک ماه حتي نور را‌... تاريخ هم در آن فضا فرسود

ميدان آزادي زني زيبا ميان دود و ماشين‌ها
سربازها هم عکس مي‌گيرند با اين زن و مي‌خوابند

اما اگر که يک قدم بردارد او له مي‌شود زيرـ...
يادم نمي‌آيد ولي در امتحان ترم آخر بود

گاهي صداي موج، گاهي باد، گاهي ناله‌ي مستي
ساعت عجب فحش بزرگي بوده در اين شهر بي‌قانون

اين اعتراف تو بيا امضا کن آن را، ساعت چند است‌؟
معشوقه‌ي من کو‌؟ به گل‌دان‌ها ندادم آب چندين رود

از قلب من سمت خليج‌فارس مي‌ريزد به رگ‌هايم
خودکار من با يک خشاب از چند واحد پاس کردم خون‌؟

صبحانه روي ميز آماده است عزيزم، ساعت چند است‌؟
از قلب من پرواز مي‌کردند بين خون و آتش، دود

*

چشم مرا بستند اما هي کبوترهاي آزادي‌...

 


هادي خوانساري

آذر 1382


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -1, | بازديد : 245