تبلیغات اینترنتیclose
بارها در عشقمان خيانت کرده‌ام ( هادی خوانساری )
پیچک ( هادی خوانساری )
شعر و ادب پارسی

هادی خوانساری

صبحي کنار ساحل دريا شروع شد
صبحي به رنگِ آبيِ روشن، پر از اميد



نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


پروردگارا به تو پناه مي برم از شر انسان و افترا..

(جوشن المحبوب،دعا نامه)

*
بارها در عشقمان خيانت کرده‌ام
و هيچ‌گاه به رخم نکشيده‌اي
عيب‌هاي فراوان داشته‌ام
که پوشانده‌اي
در تمام ميهماني‌ها
و در ميان مردم و دوستانم
دوستي کوچکم با تو
مدال افتخار من بوده است
محبوب من
مساحت روحم را
از جغرافياي زمين بيش‌تر کن
آرامشم را از اقيانوس آرام
و نظرم را از هرچه چشم مي‌بيند بلندتر

اي نور فراي نور
مي‌دانم
مدام بد کردم
و مدام بخشيدي
تا جايي‌که من
به بخشش تو طمع‌کار شدم
و باز بد کردم
و باز هم تو بخشيدي
همان لحظه‌اي که بي‌چيز شدم
حسابم را پر کردي
بدون اين که بدانم از کجاست
و در کافه و خيابان و روزمره
سرخوشي کردم با ديگران
و تو با حسرت نگاهم کردي
روسياهم

محبوب من
مردم را به من مهربان کردي
و وجود ناپاک مرا
با عطر خود خوشايند ديگران
اما من از تو فارغ شدم
الماس شعر را به من بخشيدي
بذر کلمات را
در دهان خشکم پاشيدي
دهانم بستان شعر و نعنا و ليمو شد
براي ديگران
و رقيبان حقيرت شعرها نوشتم
و اما براي تو دريغ
مردمي مرا نديدند و از شعرهايي
که تو در دهانم گذاشتي
مرا دوست داشتند و من
گمان کردم از وجود بي‌وجود من است
و نفهميدم که از
بالاي زلف پريشان توست اين همه

محبوب من
که دوستي کم رنگ دوستانت
و دشمني کم‌رنگ دشمنانت
مدال افتخار من است
اندک زماني که عاشقت بودم
و بسيار زماني که فارغ
گلايه‌اي نکردي و صبر پيشه کردي
تا از ديگران لبريز هيچ گردم
و به تو بازگردم
اي همه چيز
اي روشنايي مطبوع
اي آفتاب زندگي‌بخش
و اي باران رحمت
که بر مزارع عاشقان و فارغان
يکسان مي‌باري
دست مرا گرفتي و از خيابان حوادث
عبور دادي و من
تنها عينکي براي نديدن تو
به چشم زده بودم
و گمان مي‌کردم
که تنهايم

محبوب من
مرا به حال خود رها مکن
و قفل زبان لال مادرزاد مرا بشکن
مي‌خواهم آوازه‌خوان تو باشم
مي‌دانم

 

 

هادي خوانساري

10/6/1389

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -7 , | بازديد : 293