تبلیغات اینترنتیclose
من کارگر بودم، در معدني تاريک( هادی خوانساری )
پیچک ( هادی خوانساری )
شعر و ادب پارسی

هادی خوانساری

صبحي کنار ساحل دريا شروع شد
صبحي به رنگِ آبيِ روشن، پر از اميد



نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


پيشکش برادران معدنچي ام در معدن سنگ آهن بافق که اين روزها در زندان به سر مي برند .
(اعتصاب و عشق)

*

من کارگر بودم، در معدني تاريک
در معدني از سنگ، نمناک و دور از نور

باران نبود آن‌جا، گلدان نه اکسيژن
نه بوسه بود آن‌جا، نه ظرفي از انگور

من کار مي‌کردم، عشقي نبود آن‌جا
نه گل‌فروشي نه، يک کافه يا کوچه

من فکر مي‌کردم، زن‌ها فقط شب‌ها
هستند و روز آن‌ها، چشم آبي و مو بور

در برکه‌هايي از، مشروب مي‌رقصند
دور از همان معدن، در يک بهشت سبز

در کاخي از مرمر، با عطر پاريسي
با دامني ماکسي، با يک روبان از تور

من کارگر بودم، من فکر مي‌کردم
روزي نمي‌آيد دنيا فقط شب‌هاست

شب خانه با يک زن، در انتظار من
يک روح افسرده، در تخت‌خواب گور

من کارگر اما، من فکر مي‌کردم!
بايد به تاريکي، يک‌سر شبيخون زد

با اعتصاب و خون، با بوسه و لبخند
بايد به تاريکي، با نور زد هاشور
?2
من کارگر بودم! چندي‌ست بيکارم
من تازه مي‌بينم، معشوقه‌ي خود را

چشمان مشکي با موهاي خرمايي
هر صبح با گريه، با بوسه‌هاي شور
?3
من کارگر هستم، در معدن الماس
معدن‌چي عشق و قلب زني زيبا

آزاد آزادم، با عشق مي‌رقصم
در قلب اين معدن،
بر قله‌هاي نور


هادي خوانساري
4.6.1393

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -7 , | بازديد : 284