تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( هادی خوانساری )
شعر و ادب پارسی

هادی خوانساری

صبحي کنار ساحل دريا شروع شد
صبحي به رنگِ آبيِ روشن، پر از اميد



نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

به نام خداوند شهيدان و راستگويان
تنفس مصنوعي

*

بعد از شب و تنفس مصنوعي
معني زندگي ،سر قرضي را

صد بار به ماه گفتم اما حيف
حال گل سرخ همچنان بد بود

داروي بيهوشي گلها چيست؟
ماه برشته باز تبش بالاست

ما خسته از تنفس مصنوعي
ما خسته از سکوت مترسکها

با جيب هاي از شکر پرمان
ما سمت اعتصاب غذا رفتيم

ديواره ي رسوبي رگهايم
آغشته ي جنون و پر از مين بود

هرگز مسير پاک نخواهد شد
با تيغ و لايروبي رگهامان

ديگر به جراحي نيازي نيست
وقتي که راه را نبري جايي

خودکار تو مسلسل تو چتر و..
اين قلب من انبار باروت است

عقده شبيه يک سرطان در من
ما سمت انتحار و جنون رفتيم

با دستمال خيس به پيشاني
ماه برشته باز تبش بالاست

با جيب هاي از شکر پرمان
ما سمت اعتصاب غذا رفتيم

 

هادي خوانساري

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -7 , | بازديد : 282

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

(اين گونه!!!

اين اتفاق عجيبي نيست
خداوند

زيبايان را خلق کرده
و زيبايان

شاعران را
اينگونه است که

زيبايان
خداوندگانند!


هادي خوانساري

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -6, | بازديد : 282

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

کلاوياي شکسته

 

بر اين کلاوياي شکسته قدم بزن آرام
و فکر کن به خاطره، با موسِقي، بدون کلام

به شهر و رودخانه امواج و انعکاس صدا
به شهر و ابتداي مضامين بکر و نا‌آرام

به عصر بي‌تفاوت نور و صدا و انسان و
به ارتباط گمشده در عمق يک نگاه و سلام

به اولين پرنده که بر بام خانه‌ات افتاد
به اين صداي ضبط شده روي صفحه‌هاي گرام

مرا ببوس الهه‌ي نازم که شد خزان بي‌تو
تو اي پري کجايي و تاريخ سوژه‌هاي درام

تنفس صداي تو در بند بند من جاري‌ست
درون خانه، آينه، ايوان، کنار سفره‌ي شام .

 


هادي خوانساري
بهمن 1378

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -6, | بازديد : 296

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


(انتحار در برکه الکل)


کلمات تو يک گل سرخ است
کلمات تو رمز آرامش
کلماتت ستاره‌اي آبي
کلماتت پرنده‌اي عاشق
کلماتت زبان مادري‌اند
به زبان‌هاي مردم دنيا
به زبان‌هاي زرد و سرخ و سياه
از ازل تا جنوب آفريقا
کلمات تو رقص در آتش
گله‌هاي بزرگ پروانه
مستي تـاک در شب انگـور
کلمات تو اختراع زبان
انتحار و شکوه لبخند است
توي يک قهقهه به سمت نور
در کلام تو شهرهاي بزرگ
با زنان بلند قامت و ماه
به خريد و فروش مشغولند
برده‌هاي نجابت خود را
کلمات تو انبساط سحر
قايقي گيج در غروب و مه
گم‌شده توي برکه‌ي الکل
کلمات تو آفتاب باران
کلمات تو جشنواره‌ي گل
کلمات تو هفت شهر جنون
کلمات تو پنج قاره‌ زبان
کلمات تو برکه‌اي از نور
آهوان آب مي‌خورند از آن

 

هادي خوانساري
از مجموعه(هاوانا،بيروت،آبادان)

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -6, | بازديد : 304

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


(تعلق)

زنان زيادي
مرا به قتل رسانده اند

زنان زيبايي اما
تنها به آني تعلق دارم

که جنازه ام را
بر دوش خواهد کشيد!

 

هادي خوانساري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -6, | بازديد : 295

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

(باردار زيبايي)

نه نه نه
نه اين راز را نمي‌توانم
اين اعتراف کمي سخت است
که تنها حاصل هماغوشي ما
شعر است
و مدام از تو پدر مي‌شوم
که من شعرها را به دنيا مي‌آورم
و تو تنها مريم مقدسي هستي
اين اعتراف کمي سخت است
که در تمام زمان‌ها
باردار زيبايي هستي
باردار آرامش
باردار طوفان
باردار آتش‌فشان
باردار باران
و من شعرها را به دنيا مي‌آورم
اين اعتراف کمي سخت است
سرزمين تو
مملو از باغ انگورهاي سرخ و سياه
شراب شيراز
تابستان تب‌دار
باغچه‌ي باردار
و من کارگري فصلي با کلاهي حصيري
اين اعتراف کمي سخت است
که فرزندان ما کلمه‌اند
و اين اعتراف خوشنود کننده است
که بيش از تمامي فرزندان آدم
عمر مي‌کنند
اين اعتراف بسيار سخت است
که من شاعرم
و تنها پدر شعرهايم
نه هيچ فرزند ديگري
اين اعتراف کمي سخت است
شراب شيراز
و باغچه‌ي باردار

 

هادي خوانساري
از مجموعه قاچاق عطر تو


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -6, | بازديد : 294

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


(هتل پرندگان)

دوست داشتنت
مثل خريدن هر روز عطر تازه‌ايست
ديوارهاي خاکستري شهر را
رنگي تر ديدن
و موها را شکل ديگري شانه زدن
وقتي دوست دارمت
پنجره‌ي ام را باز مي‌گذارم
تا گنجشک‌ها در اتاقم جشن بگيرند
و با محبوب‌شان روي ميز من
قرار ملاقات بگذارند
وقتي دوست دارمت
اتاقم هتل پرندگان مي‌شود
زمان در من مي‌ايستد
مکان‌ها تغيير مي‌کنند
و هر روز به زبان تازه‌اي
حرف مي‌زنم
آواز مي‌خوانم
و مي‌رقصم

با پرندگان و گياهان و اشيا
وقتي دوست دارمت
زيباترم، آرام‌ترکه هر صبح
بر سر کلاس صبر حاضر مي‌شوم
با پاهاي برهنه در برف قدم مي‌زنم
و زندگي‌ام شيوه‌ي ديگري دارد
شعرهايم را با مداد رنگي مي‌نويسم
و به جاي حروف از تصاوير گل‌ها
زخم‌ها و بوسه‌ها بهره مي‌برم
تنها دوست داشتن تو
اهميت دارد
که جهان مرا تغيير مي‌دهد
چه اهميتي دارد
که دوستم بداري
يا نه...!؟

 

 

هادي خوانساري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -6, | بازديد : 303

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

(انفجار بيهودگي)

*

وقتي که چشمهايت
بدون سرمه و لبهايت
صورتي هاج و واجي بود
وقتي موهايت پريشان
و شانه ي مردانه اي نداشتي
وقتي براي کسي
دکلته نپوشيده بودي
و فصل ها را روي ناخن هايت
ارمغان نياورده بودي
بايد مي ديدمت در زمان و مکان ديگري
که بايد مي ديدمت
وقتي که در آفتاب و روي آب
قدم مي زدي و وعده دريا را
به ماهيان و ستارگان مي دادي
بايد صداي مرا مي شنيدي
بايد صداي مرا مي شنيدي
وقتي پادشاهان را بر زانو مي نشاندي
ودرس غرور و کشورگشايي و رهايي
به آنها مي دادي

وقتي که شهروند افتخاري
تمام قطارهاي جهان بودي
و ايستگاهها را منفجر مي کردي
و مرداب ها منفجر مي کردي
و بيهودگي ها را منفجر مي کردي
وقتي که در چمدانت با کفشهايت
مي خوابيدي صبحانه مي خوردي
و دوش مي گرفتي
وقتي که در چمدانت با کفشهايت
قرار ملاقات مي گذاشتي
عطر مي زدي و عشقبازي مي کردي
وقتي که چمدانت با کفش هايت
از اعضا تنت بودند و گاهي
آنها را به پزشک مي بردي

بايد مي ديدمت
پيش از آنکه نبايد مي ديدمت
تا نجنگيده شکست را مزمزه کنم
وقتي چراغ شهرهاي بزرگ جهان
با پلکهاي تو خاموش مي شدند
و زيبايي به خواب مي رفت
و تو همچنان در سفر بودي
بايد در زمان و مکان ديگري نه اکنون
که مانکني در ايستگاه متروکه اي هستي
اکنون بلند شو و فرياد بکش
چمدان تازه اي مي خواهم
کفش هاي تازه اي جهان تازه اي
بوسه هاي تازه اي مرد تازه اي مي خواهم
شعرهاي تازه اي آغوش تازه اي ارمغان تازه اي
ارمغان تازه ي زنانگي و زندگي
اصلا پابرهنه و بي چمدان راه بيفت
زيباي من
قطار منتظر است!

 

 

هادي خوانساري

از مجموعه ارتش زنانه عشق

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -6, | بازديد : 323

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

(زن يگانه)

 

هر شب زنان زيادي
با روياي من مي خوابند

و هر صبح مردان بسياري
براي کشتن من بر مي خيزند

زنان و مرداني که
نام عطرهاي مرا مي پرسند

و شعرهاي مرا
براي هم خوابگانشان مي خوانند

زناني که مي سازند
و مرداني که تخريب مي کنند

و هر دو به زن شعرهاي من
حسد مي ورزند

و من که تا هنوز
تو را نديده ام

اي زن يگانه
که شعر و شکوه را

براي من
به ارمغان آورده اي!

 

هادي خوانساري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -6, | بازديد : 133

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


هجوم عقربه ها

 

جهان دهکده‌اي، اضطراب انسان‌ها
هجوم وحشت و بحران عذاب انسان‌ها

مباني نظري، ايسم‌هاي رنج‌آور
و گفت‌و‌گوي تمدّن مآب انسان‌ها

و گفت‌‌وگوي جهاني، تب دموکراسي
کنار کوره‌ي مرگ و مذاب انسان‌ها

پسامدرن = مدرن در بحران
پسامدرن مساويِ خواب انسان‌ها

مدينه يا مدنيّت؟ نه پس مدرنيته
کجا نوشته شد آيا کتاب انسان‌ها

بلوک غرب، جنايت، جهان يک‌قطبي
و روي سوزن قدرت، حباب انسان‌ها

شروع عصر حقوق بشر، پرانتز باز
مساوي است حقوق طناب انسان‌ها

کدام دهکده‌؟ اين اول بيابان است
که مي‌رسد به کوير و سراب انسان‌ها

چه فرق مي‌کند انسان سپيد، زرد، سياه
چه فرق مي‌کند آيا نقاب انسان‌ها

زمين به دورسرم چرخ مي‌خورد از چيست‌؟
هجوم عقربه‌ها و شتاب انسان‌ها

در انتظار تو تا چند پاکت سيگار
چه وقت مي‌رسي اي آفتاب انسان‌ها‌؟

 

هادي خوانساري
شهريور 1379 کلاوياي شکسته


 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -6, | بازديد : 107

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


بيا تا تو دسته هاي سينه زن گريه کنيم
واسه اون هزار تا زخم بي کفن گريه کنيم

اين خودش يه حکمته که توي ظهر عاشورا
واسه غربت و غريبي حَسن گريه کنيم

 

 

هادي خوانساري

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -6, | بازديد : 122

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

(اسکار شعر)

با تو پاي زني را
به شعر جهان باز مي کنم
که معشوق رويايي
پادشاهان و فقيران
معلمان و ماهيگيران
و فرماندهان و سربازان باشد
و کليد صلح تمام جنگ ها را
درميان لب هايش پنهان داشته باشد
آفتاب و تاکستان انگورهاي قرمز را
با تو پاي زني را
به شعر جهان باز مي کنم
که صنعت سينما را برشکست کند
اسکار به شعري از او اهدا بشود
و الگوي اسکار شعر
با شاخه ي ارغواني در دست
از او تراشيده شود
زني که صنعت مد را متحول کند
و مانکن ها بر صحنه شعر بخوانند
با تو پاي زني را
به شعر جهان باز مي کنم
که قفل زندانها را
با سنجاق سرش باز کند
و قفل غرور مرا با سکوتش
زني که صنعت شعر را رونق بخشد
به سخنراني مردان سياست راه يابد
و کاخ سرخ شاعران را بنيانگذاري کند
زني که هر که سر در
خمره ي شراب گيسوانش فرو برد
عمر جاودان يابد و هيچگاه
به خويش باز نگردد
با تو پاي زني را...

 

 

هادي خوانساري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -5, | بازديد : 323