تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( هادی خوانساری )
شعر و ادب پارسی

هادی خوانساری

صبحي کنار ساحل دريا شروع شد
صبحي به رنگِ آبيِ روشن، پر از اميد



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


(فهرست هاي ممنوعه)

*

صبحي که از
آغوش محبوبم برخاسته

و خشاب بوسه ها را
خالي کرده باشم

صبحي که
آخرين و بهترين شعرم را

بر کهنسال ترين درخت ميهنم
کنده باشم سنگري

در ميان سينه هاي محبوبم
و صبحي که

فهرست هاي ممنوعه را
منتشر کرده باشم

برعليه سياست مداران
و بر عليه شب و سحرکه کنار آمده

بي صدا از هم عبور مي کنند
حرفهاي زيادي خواهم زد

و جنجال بزرگي به پا خواهم کرد
آري آن صبحي که شب اش پر از

آغوش و شعر و بوسه و سنگر و فهرست باشد
کار ديگري با دنيا ندارم

و با لباسهاي قرمزم
عطر زده
آماده اعدامم!


هادي خوانساري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -3, | بازديد : 132

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


غزلي پيشرو ...
(اعترافات سر جوخه)

 

عشق‌بازي من و تو پشت پرتقال‌ها
عصرهاي قهوه‌ا‌ي و قهوه‌هاي تلخ تو

عادت هميشگي بهار، با توام، چرا ؟
اعتراف مي‌کنم که بيست و هفت سال در ...

فکر مي‌کني که چند تا پرنده توي برف
مانده چند تا جنازه روي دست پوکه‌ها

اعتراف مي‌کنم که آخرين گلوله از
جوخه‌ي ... و برف روي سيم‌هاي خاردار

دست من نبود، سوختم، نخند،پس بگو
کلبه‌اي که ساختم تمام جنس پوکه بود

اين همه جنازه‌ي جوان به شکل کلبه ؟ نه !
شاهد تمام عشق‌بازي من و تو، ما !

ما دو تا سگي که مست و هار عاشقانه هي
تکه پاره مي‌شديم زير چنگ‌هاي هم

بي‌عدالتي و مسخ و من، جنون، بله ! هنوز
عطر قهوه‌هاي تو، لباس‌هاي قرمزت

زير دوش آب سرد اعتراف مي‌کنم
عطر قهوه‌هاي من سبب نشد که تو رها ...

زندگي زير آب، بوسه در گُه و لجن
اتهام بعدي شما، خيانتي نجيب

به شکوفه‌ها سلام هم نکرده‌ايد، هيچ
رد بوسه بر لباس‌هاي ماه مانده است

فکر مي‌کني که چند تا پرنده توي برف
مانده چند تا جنازه روي دست پوکه‌ها..

 

 

هادي خوانساري
ارديبهشت 1382

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -3, | بازديد : 300

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

(بازنشسته)

بعد از تو نه
کسي را به مقصد مي رسانم

نه صندلي
براي نشستن دارم

نه عاشق مي شوم
نه عاشق مي کنم

گويا در عشق
بازنشسته شده ام

مثل دوچرخه زنگ زده اي
در انبار علوفه


 

هادي خوانساري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -3, | بازديد : 58

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

(رام)


تنها يک زن زيبا
نه!
تنها يک زن خيلي زيبا
مي تواند
يک اسب وحشي را
رام کند

 

هادي خوانساري

****

(اشتباه)
نبرد را به تو آموختم
عشق را و نفرت را
شمشير را دست تو دادم
تا از خود محافظت کني
اما مرا زدي
من
اعتماد به نفس توام!
اشتباه نکن!

 

هادي خوانساري

****

(پرچم)
اگر توان بر افراشتن
پرچمي را نداريد
لا اقل
به پرچم هاي بر افراشته
جسارت نکنيد
تاحقارتتان هر چه بيشتر
آشکار نگردد!

 

هادي خوانساري

 

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -3, | بازديد : 212

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

(دموکراسي وتني)

*
مرگ بر استکبار سينه هايت
مرگ بر قلمي که چنين
شعري را بنويسد
درود بر استکبار سينه هايت
بر دموکراسي و زيباييٍ
آبشار گيسوان
تقارن لب ها
عدالت ران ها
عطوفت دست ها
و خونريزي چشمهايت
درود بر استکبار سينه هايت
به رنگارنگي
و پستي وبلندي
دشت ها و قله ها
که عاشقانه
مظلوم ظلمشان هستم
درود بر تو اي ظالم
که مرا در بند کرده اي
درود بر تو
وتن من!

 

 

هادي خوانساري

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -3, | بازديد : 41

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

شريان

 

از تک تک اجزا من بيرون برو اي زن
از تک‌تک سلول‌ها و دگمه‌هاي من

از دستمال گردن و از تخت‌خوابم از
شريان خونم، ساعتم، حتي رگ گردن

رگ‌هاي من را خالي از خود کن بسوزانم
از روح من بيرون برو، از حجم خيس تن

يا زنده کن يا که بميران و سپس چون شير
هي از سر انگشتان من بيرون بزن لطفا

يا به خيال خود ببر معشوقه‌هايت را
من را به حال خود رها کن وقت جان کندن

اين‌جا همه معشوقه ها نام تو را دارند
هي با تو هستم، دشت زنبق، کوهي از آهن

حتي هنوز آن لحظه‌ها هم دوستت دارم
که عشق بازي مي‌کني تو روبه‌روي من

وقتي نبودي واژه‌ها از ياد من رفتند
پس کي مي‌آموزي مرا لختي سخن گفتن

 


هادي خوانساري

 آذر1379

1>نزارقباني

از مجموعه(هاوانا بيروت آبادان)
 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -2, | بازديد : 236

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 

آ...غزلی پیشرو

 

مخفيانه عاشقت شدم بدون اسم
هيچ‌کس سلام، حرف مي‌زنم بدون

لب و مخفيانه راه مي‌روم بدون
پا و گريه مي‌کنم بدون چشم، خون

مخفيانه در رگ من است بي‌گروه
خوني عشق‌بازي من و تو مخفيانه

به اداره مي‌روم و توي مترو با تو
هيچ‌کس ! چگونه ناگهاني از ... جنون

زندگي مخفيانه بي‌شناسنامه
نامه‌ها بدون اسم، هيچ‌کس نه خود که

ديگري نمي‌شناسدم و حلقه‌اي که
گمشده در اين سياهچاله از درون

حفره‌هاي استخوان بدون کلسيم و
نور، زير نور و حمله‌ي صدا و آب سرد

اعتراف مي‌کنم جهان مجازي است و
مخفيانه خانه ساختيم زير آب

دسته‌هاي ماهي از کنارمان گذشت
جوخه‌ها و پشت شيشه حرف مي‌زديم

نامه‌اي به نام آ ... سپرده‌ام به آب
توي بطري شراب کشتي شکسته

مخفيانه عاشقت شدم بدون اسم
مخفيانه کشته مي‌شوم بدون خون

 


هادي خوانساري

1382

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -2, | بازديد : 60

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


برفهاي سياه
*

گم کرده راه و بي چراغ
به کلبه برگشتيم

از ميان برف‌هاي سياه
تو ابتدا

بخاري چوبي را
روشن کردي
و بعد

تمام هستي من را
يکجا
به آتش کشيدي


هادي خوانساري

از مجموعه قاچاق عطر تو

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -2, | بازديد : 49

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

جشنواره‌ي جهاني بوسه
نه سالروز اختراع اولين اسلحه

نه يادبود بمباران اتمي هيروشيما
نه سالروز شليک اولين گلوله به سرزمينم

نه يادبود نسل‌کشي رواندا در آفريقا
نه فيلمي از ناپديد شده‌‌هاي پينوشه در شيلي

و نه نمايشگاه عکسي از جنگ جهاني دوم
مي‌خواهم براي اولين لبخند

جشنواره ا‌ي جهاني
برگزار کنم
براي اولين بوسه

 


هادي خوانساري

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -2, | بازديد : 237

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

پرتقال‌هاي خوني

*

در پراگ هر پرنده‌اي پرنده است هر ستاره اي ستاره يا
در سويل هر زني زن است ،عطر سيب عطر سيب گل گل است يا

در ونيز آب آب مارکوپولو هميشه مارکوپولو و در
قاهره هرم هميشه يک هرم و رود نيل باز رود نيل با

اين‌که در کلمبيا هميشه مافياي مرگ در مسير مردم است
در پرو هواي گرم مردم فقير و ساقه‌هاي نيشکر که تا

زير خط فقر کوليانشان چه عاشقانه ساز مي‌زنند تا
زير خط فقر دخترانشان چه عاشقانه رقص مي‌کنند و ما

در بهار بندر موناکو کافه مي‌رويم ،قهوه مي‌خوريم و هي
عشق مي‌کنيم، قرن هجدهم و ناوگان پنج پرتقال با

توپ‌هاي خود پياده مي‌شوند در جنوب و زندگي که زندگي ا‌ست
را که ماهي است و نخل را به خون و خاک مي‌کشند از آن به بعد را

ميوه درخت‌هاي سرزمين من هميشه پرتقال خوني است
سرزمين من کجاست که در آن نه زن زن است نه پرنده‌هارها

سرزمين من کجاي مرزهاي اين جهان کجاي خط و نقشه است
کاشف جهان منم، کريستف کلمب ديگري که شاعر است و با

کشف هر بهاو هر زنانگي تازه‌اي به قاره‌هاي اين جهان
قاره‌هاي ديگري اضافه مي‌کند کجاست سرزمين من کجا

پس شناسنامه‌ام کجاست اين حواس من کي‌ام‌؟ کجايي‌ام‌؟ که اين
اين مني که ريشه‌ام به صد هزاره‌هاي پيش مي‌رسد به کوه‌ها

صخره‌ها، ستاره‌ها به روز خلقت زمين و يا که پيش از آن به روز
هاي خلقت جهان و در پراگ هر پرنده‌اي پرنده است

 

 

هادي خوانساري

1380

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -2, | بازديد : 333

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

تن تو روي صدفها و ساحل دريا
ستاره اي است که افتاده بر دل دريا

تنت مراتع سبز و مزارع گندم
که شعله ور شده روي سواحل دريا

و سينه هاي تو اتش فشان خاموشي است
که بي قرار نشسته مقابل دريا

 


و....هادي خوانساري

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -2, | بازديد : 244

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


دروغ‌گوي مشهور
شعرهاي بسيار
براي زيباياني مي‌نويسم
و در آن‌ها به افتخار دست مي‌يابم
عشق‌بازي مي‌کنم
مشهور مي‌شوم
عاشق مي‌شوم
دولت تشکيل مي‌دهم
و لايحه‌هاي جديدي در عشق را
به مجلس مي‌برم
آن‌چنان که راي تمام زيبايان
در انحصار من است
در هر شعر با زن زيبايي
به ميهماني و کافه‌اي مي‌روم
به ديگران فخر مي‌فروشم
و بين مردان قدرت‌مند
براي خود دشمن‌تراشي مي‌کنم
در شعرهايم
هر صبح که به سر کار مي‌روم
دسته‌هاي گل روبان‌زده و نامه‌ها
باز کردن در را برايم سخت مي‌کند
ودر شعرهاي عاشقانه‌ام
زيبايان
مثل يک اسب برنده
بر سر من شرط مي‌بندند
و حسادتهاي تاريخ سازشان را
بر هم فرود مي اورند
اما اي زن
در کدام روزنامه اگهي بدهم
که نمي‌دانم کجا يي
نامت چيست
در چه شهري يا کشوري
زبانت چيست
و چشمانت چه رنگي است
خود را بر من نمايان کن
تا هميشه به تنهايي در شهر
در کافه‌ها
خيابان‌ها
و مجالس
رصد نشوم
و به ديوانگي متهم نشوم
به خيال‌پردازي و بيماري و تنهايي
تا دست از دسته‌ي گيتارم بکشم
و دست در دست تو
به شب‌هاي شعر بروم
به خط مقدم نبرد
حالا که در شغل شاعري
لااقل دروغ‌گوي مشهوري شده‌ام
خود را بر من نمايان کن

 

 

هادي خوانساري

25/7/1390

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار هادی خوانساری -2, | بازديد : 237